شب های بسياريست که برايت نگفته ام, برايت ننوشته ام. از دلتنگی های شبانه ام, از نقطه ای روشن در ميان ظلمت ساکت شب. هرچند اين روزها فهميده ام که ظلمت شب از ظلمت اين روزهايم بهتر است.
اين بار نيز قصد نداشتم برايت بنويسم, خواستم برای آنان بنويسم که ظلم را ره توشه ی آخرت خويش کرده اند. اما ديدم ارزش ندارند تا با آنها مخاطب شوم.
ميدانم که ميدانی چه روز هايی بر من و تو و آنها گذشت.
روزهای پر اميد آغاز, شب هايی که از شوق فردا مجال تاريک شدن پيدا نمی کردند.
در پس روزهای اميد, روزهايی آمدند به تلافی روز بودن شب های گذشته, روزهايی از شب تاريک تر ...
ميدانم که ميدانی, اين روزها با وجود تمام شب بودنشان, اميد را در من, تو و ما نکشته اند.
اين روزها سخت است, تلخ است. اما به من و تو و ما درس ايمان می دهد, سختی های مردانی را به ياد می آورد که روزهای بدتر از امروز ما داشتند.
در اين روزها داستان هايی را خوانديم تلخ تر از امروز, اما پايان شيرينشان, تمام تلخی ها را به اميد تبديل کرده است.
روزهای درازيست که بغض گلويمان را گرفته, سکوت را بيش از هر روز ديگری به ما تحميل می کند.
اما امان از فرياد پس از سکوت نسل من و تو ...
به آن هايی که من و تو را به اين روز انداخته اند بگو که خدای من و تو از سلطان محمود بزرگتر و قدرتمند تر است.
بگو که خدای من و تو به ما اميد می دهد, بگو که يادش و کلماتش به من و توی زخم خورده اميد می دهد.
به يادش بياور که "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم."
بگو شايد با بستن لب های آن سعيد و شکستن دندان های اين سعيد خيال کرده ايد پيروز شده ايد, اما آيا دنيای ما ديگر سعيد ندارد؟
بگو اگر با خريدن شرافت چند هزار خودفروخته خيال کرده ای پيروزی اشتباه کرده ای, چون ميليون ها انسان آزاده در مقابلت تا آخرين قطره خونشان ايستاده اند.
به يادش بيانداز چه بر سر معاويه ها و يزيد ها آمد, به يادش بياور تاريخ اين ملت را.
ديگر چيزی به او نگو, لب های من و تو برای روز های پر اميد فردا ساخته شده اند, برای سرودن شعر آزادی و ترانه ی پيروزی. حيف نيست با او حرف بزنيم؟
بيا از امروز شکوفه های بهاری را بشمريم, تا بهاری که نزديک است. بيا سبز باشيم, سبز يعنی استقامت تا بهار ...
من اينجا بس دلم تنگ است, و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است, بيا ره توشه برداريم, قدم در راه بي برگشت بگذاريم, ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است؟
پ.ن1: بهار از دستای من پر زد و رفت, گل يخ توی دلم جوونه کرده, تو اطاقم دارم از تنهايی آتيش ميگيرم ...
پ.ن2: و ندايی که به من ميگويد, گرچه شب تاريک است, دل قوی دار سحر نزديک است ...
پ.ن3: 27 شهريور روز ملی ايران فرياد خواهيم زد: نه غزه - نه لبنان - جانم فدای ايران.
پ.ن4: خيلی حرف داشتم, اما ... |