شب رو به پايان است.
عقربه های نامرد هراسان شده اند, پس آرامش عجيبی حکم فرماست!
آخرين شب سالی ديگر از عمر رو به انتهاست.
فردا بهار می آيد, هر چند هر چه به بهار نزديک تر ميشويم, از بهار دورتر خواهيم شد !؟!
بر خلاف ظاهر آرام شب آشفتگی چشم هايم را نوازش می کند, هم چنان محبوس و تنها زيستن شيرينی هر سال جديدی را از بين می برد.
نبودنت به من آموخت که هيچ چيز ديگری جز احساس حضورت شيرين نيست, بی تو هيچ چيز جديد نيست.
برای من هر شبی که بی تو در تاريکی صبح می شود به اندازه ی يک سال دراز است ...
در مقابل نبودنت فقط می توانم سکوت کنم ...
صدای معصوم و لرزان دخترک که با چشم های ملتمس نگاهم می کند مرا به خود می آورد: گل برای عيد فراموش نشود ...
در گوشه ای از شهر پرآشوب و شلوغ برق کفشهای گرانقيمت کودکی که در ناز و نعمت انتظار نوروز را ميکشد, رو به آسمان است و در گوشه ای ديگر دست های زبر پدری زحمت کش چشم هايمان را برای لحظه ای -فقط لحظه ای- خيس می کند.
و فردايش فراموش می کنيم: امروز اگر در رفاه هستيم, پشت همين ديوار تفريق, هستند مردمانی که از بد همين عقربه های نامرد, به سختی راه نفس کشيدن را طی می کنند.
به اميد روزی که ديگر هيچ پدری شرمنده ی فرزندش نباشد, به اميد روزی که خدا بخواهد که دنيا اين چنين نامرد نباشد.
آرزو دارم عقربه های سال جديدتان نامرد نباشند. روزهايتان بهاری.
هر روزتان نوروز, نوروزتان پيروز. |