جدال با عقربه های نامرد به زودی به آخر می رسد ...
اما اين بار, گويا, قرار است با هم وداع گوييم !!!
عقربه های نامرد, تو را به من داد, تو را از من گرفت, مرا از تنهايی درآورد, مرا تنها کرد ...
حال که اشک چشمانم را پاک کرده است و گرد و غبارهای اطراف اين مردمک سياه را با خود برده است, واضح تر ميبينم که تو و عقربه های نامرد شريک هم بوديد ...
حال ميفهمم که دست هايت بی دليل سرد نبود, زيرا از جنس عقربه های فلزی و بی روح نامرد بود ...
جبر اين عقربه ها جبريست که هيچ انسانی بر آن پيروز نخواهد شد ...
پ.ن1: به قول آرمان: يه مرد می ميره, اما شکست نمی خوره !!!
پ.ن2: تا وقتی چيز با ارزشی رو از دست ندی, شيرينی خاطرات اندکش رو نخواهی چشيد ...
پ.ن3: جديداً به اين نتيجه رسيدم که خودخواه نيستم, چون تو از من خودخواه تری ...
پ.ن4: پيروزی چيزی نيست جز باور اينکه ما پيروزيم !!
پ.ن5: ميدونم ميبينمت يه روز دوباره, توی دنيايی که آدمک نداره ... |