مينشينی, خيره ميشی به عقربه های ثانيه شمار ...
هر چند تو اين دنيای ماشينی ديجيتال زده عقربه ها به کتاب خانه های تاريخ پيوستند ...
چرخش عقربه ها مسخ کنندست, خيره شدن بهش مستت ميکنه, هيپنوتيزم ميشی, برای چند لحظه هم که شده از اين دنيا رها ميشی, مثل يه پرنده پر ميکشی تو آرزو هات, اما سرعت چرخيدن اين عقربه ها از خوشی های ما بيشتره و زود به آخر ميرسه ...
پرنده ای که تا چند لحظه پيش تو اوج بود, پرتاب ميشه پايين, دوباره نگاهت ميفته به ساعت, صدای تيک تيک رو هم چنان ميشنوی ...
حالا ديگه دوست نداری خيره بشی, نگاهت رو به اين طرف ميچرخونی, باز محکومی که دنيای نامرد رو ببينی ...
پ.ن: درسته رت باتلر اسکارلت رو دوست داشت, درسته عاشقش بود, درسته بهش رسيد, اما من دوست ندارم رت باتلر باشم!!!
|